تبليغاتX
به زیبایی

+ نوشته شده در  5 Oct 2008ساعت 13:7  توسط تالي  | 

بسیاری از مردم تمام زندگی خود را با این امید می گذرانند که روزی اوضاع

بهتر شود این نوع آدمها همیشه آرزو داشته اند که همه چیز ساده تر و سهل تر باشد و اینکه یک روزبناگاه عصایی سحر امیز از آسمان پایین بیاید و به وضعیت آشفته آنها سرو سامانی بدهد اوضاع وقتی بهتر میشود که ما بهتر بشوییم همه چیز زمانی تغییر میکند که ما تغییر کرده باشیم جیمز ران تاجر سوپر میلیونر امریکایی میگوید:"انسان تنها پس از تغییر دادن خود صاحب آن چیزی است که بدست می اورد ". این ماییم که باید دست به تلاش بزنیم. هر چه در زندگی  خود داریم از چگونه بودن ما ناشی می شود.راه دیگری وجود ندارد برای بهتر شدن هر چیز باید خود ما بهتر شویم فردا بسیار شبیه به امروز خواهد بود مگر آنکه تلاش را بر آن بیفزاییم.

+ نوشته شده در  5 Oct 2008ساعت 13:1  توسط تالي  | 

 

+ نوشته شده در  25 Jun 2008ساعت 11:42  توسط تالي 

احمد شاملو در سال 1304 از پدري سپاهي مرد ومادري كه در غياب پدر سرپرستي خانواده را به عهده داشت در تهران به دنيا آمد.اين شاعر دگرگوني هستي آسا در نوجواني را با مقاله اي به نام "چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ " به زيباي بيان ميكند.وي پس از نيما بيشترين تاثير را بر شعر شعر وشاعران معاصر داشته است.ودر دوره فقر ادبي كه سخن از" تن هاي برهنه وهوس هاي برهنه تر" مي رفت.زندگاني آن روز را با پيچ وخم ها به جهان شعر كشاند و از واقعيت هاي ژرف سخن به ميان آورد.

وي همواره همراه تحولات زندگي اجتماعي گام برداشته و شعرهايش آئينه رويدادهاي حاد روزانه گشته است.وي چه در آوردن و عرضه احساسات و انديشه هاي تازه و چه در سنت شكني وآفرينش قالبهاي شعر همواره پيشرو بوده است.اشعارش فرياد انساني است عصيانگر ودوستدار مهرباني.در جائي كه شاعري ضرورتي است نه تفنني و سرودن يعني خطر كردن نه گام بر داشتن در مسيري هموار.

با جرات ميتوان گفت كه شاملو ساخته روزگاري است كه كودكي و جواني را در آن گذراند وكالاي مرز و بومي است كه زير آفتاب و در دامن خاكش پرورش يافت و نماينده مردمي است كه ميان آنان خود را شناخت.

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم

اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست.

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاك

اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  25 Jun 2008ساعت 10:54  توسط تالي  | 

خدا در مورد كيهان داده پردازي نمي كند همه چيز به هم متصل است و داراي معني هر چند اين معنا هميشه تقريبا  پنهان ميماند اما ما وقتي مي توانيم بفهميم كه به ماموريت حقيقي مان بر روي زمين نزديك شده ايم كه رفتاري كه در مقابل آن ماموريت مي كنيم آغشته به انرژي شوق باشد.

 

"انیشتین"

 

+ نوشته شده در  21 Jun 2008ساعت 9:50  توسط تالي  | 

  

از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد

خدا پاسخ داد:

مخلوق من هر دردي را درماني است واين تو هستي كه بايد درمان دردهايت را بجوئي.

از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا تواناي بخشد

پاسخ داد:

آفريده من آنچه كه بايد تكامل يابدروح توست جسم قالب گذر است.

 

از خدا خواستم تا به من صبر عنايت كند.

پاسخ داد:

بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختي است عطا شدني نيست آموختني است.

 

از خدا خواستم تا  مرا شادي بخشد

پاسخ داد:مخلوق صبورم بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديكي به من است.

 

از خدا خواستم روحم را شكوفا سازد

فرمود:

پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من.

 

خواستم تا از لذايذ دنيا سرشارم كند.

پاسخ گفت:

من به تو زندگي عطا كردم بهرمندي از آن با تو.

 

از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد

خداوند فرمود:

اشرف مخلوقات من!بالاخره دريافتي چه از من بخواهي به خاطر داشته باش كه در مسير عشق ورزيدن به من به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد.

+ نوشته شده در  20 Jun 2008ساعت 22:42  توسط تالي  | 

هر وقت  در زمان حال ناخرسند بودییا احساس ناکامی کردی وقتش فرا رسیده که از گذشته بیاموزی یا برای آینده برنامه ریزی کنی.

فقط ۲ چیز میتواند لذت زمان حال را از تو بگیرد :افکار منفی در مورد گذشته.افکار منفی در موردآینده.

+ نوشته شده در  21 Apr 2008ساعت 0:15  توسط تالي  | 

"او زمانی مرد که هنوز زنده بود"

اگر سنگ قبری داشتم روی آن جمله بالا را مینوشتم.

شاید جمله متناقضی باشد.اما خیلی ها را می شناختم که دیگر از زنده بودن دست کشیده بودند.هر چند همچنان کار می کردند می خوردند وفعالیتهای اجتماعی همیشگیشان را انجام می دادندبه شکلی خودکار همه کار میکردند و لحظه ای جادوئی همراه با هر روز را درک نمیکردند.مکث نمی کردند تا به معجزه زندگی بیندیشند نمی فهمند که ممکن است هر دقیقه آخرین دقیقه ی زندگی آنها بر روی زمین باشد.

"پائولو کوئلیو"

+ نوشته شده در  20 Apr 2008ساعت 23:42  توسط تالي  | 

در باران و به شب

به زير دو گوش ما

در فاصله ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما

روسبيان

به اعلام حضور خويش

آهنگهاي قديمي را

با سوت ميزنند

 

آنگاه كه خوشتراشترين تنها را به سكه سيمي

توان خريد

مرا

_دريغا دريغ_

هنگامي كه به كيمياي عشق

احساس نياز مي افتد.

با اين همه _اي قلب در به در!_

از ياد مبر

كه ما

_من وتو_

عشق را رعايت كرده ايم

از ياد مبر

كه ما

 من و تو

 انسان را رعايت كرده ايم

خود اگر شاهكار خدا بود يا نبود.

+ نوشته شده در  18 Apr 2008ساعت 16:53  توسط تالي  |